روایت‌های من

جسته و گریخته:روایت سوم

جسته و گریخته:روایت سوم

دغدغه مالی همه دلیلم نبود.هرچند برایم خیلی اهمیت داشت. می خواستم تجربه کنم. می‌خواستم اتنوگرافی بنویسم. به نظرم خیلی ایده جذابی بود که درباره‌ی انسان‌شناسی سازمانی کار کنی در محیطی که اولین سنگ بناهایش را با تفکر تو گذاشت. البته بخش روابط عمومی‌اش. کل مجموعه، مجموعه‌ای با سابقه  بود. اما اتفاقات به همین خوبی نبود. همه تغییرات با هم همزمان شده بودند. تجربه کار ثابت خیلی سختتر از آنی بود که فکر می کردم. اما قرار به تجربه گذاشته بودم. دفتری با خودم بردم که بنویسم. که اتفاقات و مشاهداتم را بنویسم. بارها فقط نوشتم «آقای وزیر کار کجایی؟ وزارت خانه ات چه می کند؟ که گاهی حتی نمی توان نفس کشید چه برسد به استفاده از حقوق قانونی» و گاهی در گفت و گوی مدیر و یکی از همکاران جمله ای را شنیدم که هنوز هم نمی دانم آیا این طرز فکر درستی هست یا نه. آقای مدیر گوشی موبایلش را گرفت جلوی خانم گرافیست و گفت : « ببین توروخدا. ببین چطور آبروی آدم را می‌برند. نوشته “تعدا” و “د” را جا انداخته. بعد همه این ها را از چشم من می‌بینند.» خانم گرافیست: « خب خطای انسانی پیش میاد.» آقای مدیر:«یعنی چی پیش میاد؟ این خانم صبح تا شب نشسته اینجا چند تا نامه بنویسد . خطای انسانی یعنی چی؟» تمام مدت به این فکر می کردم آیا ما واقعا امکان خطا نداریم؟ نه! نداریم. چون بسیاری هستند که می توانند کار ما را انجام دهند. چون به راحتی می توانند عذر ما را بخواهند. چون ما مهم نیستیم. ما تنها ابزاری هستیم تا کارفرما و سرمایه گذار به اهداف و خواسته های خود برسند. ما باید خلاق باشیم تا راه های بهتری را پیش رویشان بگذاریم تا زودتر و کم هزینه تر به اهدافشان برسند. خیلی از روزها این جمله ها در ذهنم مرور می شد. از روزی که قرارداد تک نسخه ای بستند و به ما نسخه ای تحویل ندادند. و من دنبال حقی بودم. حقی که ما کجای سیستم عریض و طویل  ۲۵ ساله‌ی شما هستیم؟ قرار بود پایان مدت قراردادم اتنوگرافی نوشته باشم اما تنها نوشته های جسته گریخته‌ای برایم ماند. نوشته هایی که بیشتر دنبال خودم می گشتم تا اتفاقات سازمانی. و حالا کمتر از دو هفته به پایان قراردادم باقی مانده است. آقای مدیر دیگر داد نمی زند و هر دقیقه نمی پرسد: «از صبح تا حالا چند کلمه نوشتی؟» تنها می خواهد که من هر روز صبح روی آن صندلی بنشینم و تایپ کنم و از هیچ ایده جدیدی استقبال نمی‌کند. شاید کار در ایران تنها جایی برای پوشاندن خلا های شخصیتی است. جایی برای پیدا کردن معنا و هویت و پرکردن خلاها با تحقیر و توهین به‌دیگران. با پایین نگه داشتن و تلاش برای دیده نشدن برخی تا خودشان از نظر محو نشوند. این تجربه یکساله در دفتر روابط عمومی با تجربه‌ی  انواع شخصیتی آدم‌ها رو به پایان است. ومن کمی خسته و اما با انگیزه کار میدانی خود را در این حوزه از سر خواهم گرفت. این بار در یک محیط کار بهتر و جدی‌تر .  

روایت‌های من

جسته و گریخته: روایت دوم

جسته و گریخته: روایت دوم

حس های بد و متناقضی را تجربه می‌کنم. پرخاشگری در من زیاد شده و ذهنم آرام نمی شود. هربار که آقای مدیر تمام هیجانش را وسط شرکت خالی می کند استرس تمام وجودم را فرامی گیرد. با نوع مدیریتش آرامش را از ما گرفته است. آخر روز هیچ انرژی حتی برای بلند شدن از روی صندلی ندارم. اتفاق عجیبی بود وقتی این اعلامیه را روی برد دیدم. یاد روزهایی افتادم که به دلیل حجم بالای کار فرصت نفس کشیدن نداشتیم چه برسد به بازی با موبایل. درسته، موقع هایی که کار نداشتیم با گوشی سرگرم بودیم. اما نمی توانستم با خودم کنار بیام. به نظرم این اعلامیه توهین بود و غیر منطقی. تک تک کارمندان را صدا می زند و در اتاق خودش هم جداگانه تاکید می‌کند که استفاده شخصی از موبایل ممنوع! باز هم اشتباه می کنم و با او وارد بحث می شوم! که قانون اشتباهی است. که توهین است. مگر کاری روی زمین مانده است؟ هر کسی در زندگی شرایطی دارد و نمی توان انتظار داشت در هشت ساعتی که در محیط کار هستیم هیچ کاری به گوشی موبایل نداشته باشیم. هشت ساعتی که مفیدترین و بهترین ساعات روز است. حرفهایم بی نتیجه ماند  اما مطمئن بودم چنین قوانینی پابرجا نخواهد ماند و کمی بعد هم همین شد. محیط کار مرا وادار به سکوت کرد. لب هایم را روی هم فشار دهم و سعی می کنم شرایط بیرونیم را بپذیرم. که انتظاری نداشته باشم که فعالیت ها و تلاش هایم دیده شود. تنها باید با ساختاری که کارفرما برای تو می چیند کنار بیایی و «چشم» بگویی. همین

روایت‌های من

اولین روز ، اولین روایت

اولین روز ، اولین روایت

آنقدر اطمینان نداشتم. بین شغل،پول و علاقه ، شغل و پول را انتخاب کردم و ۴ سال دوره لیسانس را مدیریت خواندم.  اگر مسیر زندگی به دل آدم نباشد پیش نمی رود مثل من که پیش نرفتم و به علاقه ام بازگشتم. به انسان شناسی! کارشناسی ارشد را انسان شناسی خواندم و راه سومی را یافتم. انسان شناسی کاربردی. گرایشی که مفاهیم آکادمیک را به محیط کار می آورد. بعد از دفاع پایان نامه کارشناسی ارشد دنبال کار گشتم و به عنوان کارشناس محتوا در یک مجتمع آموزشی مشغول به کار شدم. مجتمع آموزشی که مدارس آن برند هستند و ۲۱ مدرسه دارد. روز اول کاری سختترین روز بود. آن هم برای من  که تا به حال تجربه کاری ثابت نداشته ام. نیم ساعت زودتر به محل کاررسیدم و منتظر شدم. راس ساعت وارد محل کار شدم. و تجربه جدید من با ساخت کانال تلگرام و اینستاگرام شروع شد. شدیدا مضطرب بودم و هیچ تمرکزی نداشتم. هر لحظه جمله‌هایی می شنیدم که لحن تحقیر آمیزی داشت.  آن زمان فکر می کردم «حقم هست! چرا تا امروز تجربه کاری نداشتم؟» هر بار با خودم می گفتم « تو قرار گذاشتی با خودت تا تجربه کنی، کم نیار» اما جمله بعدی بلند تر شنیده می شد: « خانووووم! شما نمی دونید که باید بعد از ویرگول فاصله بگذارید؟» تمام روز استرس داشتم و به خود می پیچیدم. هیچ کدام از رفتارهایش را نمی فهمیدم. با هر کار من فریاد می زد . و من هر بار می کفتم: « حقته! » این روز لعنتی تمام نمی شد.  نه چیزی خوردم و نه کلمه ای حرف زدم .در پایان هم موقع خروج فریادی زد : « خاااانوم فلااااانی! من صندلی شما را صاف کردم.» برگشتم، عذر خواستم و دیدم صندلی من فقط کمی زاویه دار بود.

روایت‌های من

سازمان به عنوان فرهنگ

سازمان به عنوان فرهنگ

در انسان شناسی سازمانی ، سازمان به عنوان یک فرهنگ شناخته می شود. «تحلیل های انسان شناختی در سازمان از کشف مشکلات شروع می شود.»(Wright,1988) انسان ها با ارزش ها و باورها و رفتارهای فرهنگی رشد می کنند و این در سازمان ها مهم است. انسان شناسان با مشاهدات دقیق و نظام یافته خود نشانه ها و معناهایی که در محیط وجود دارد را می بینند. فرهنگ سازمانی به عوامل بی شماری از جمله رفتارها و فعالیت ها بستگی دارد. به باور «اندی سیمون»، انسان شناسی در سه حوزه می تواند به مدیران کمک کند:فرهنگ، استراتژی و توسعه. فرهنگ انسان ها را بهم متصل می کند. چرا فرهنگ مهم است؟ بسیاری از سازمان ها در تصمیماتی که می گیرند و یا تغییراتی که انجام می دهند به ارزش ها، باورها  و رفتارهایی که می تواند به آن ها کمک کند و یا ارزش بسازد توجهی ندارند. در سازمان ها ۴ نوع فرهنگ کارآفرینی، سلسله مراتبی، رقابتی و گروهی[۱] است. انسان شناسی با استفاده از اتنوگرافی نقش فرهنگ رادر تغییرات سازمانی نشان می دهد. گاهی سازمان ها فکر می کنند خیلی خوب عمل می کنند  اما شکست می خورند و نتیجه نمی گیرند. دلیل آن چیست؟ چه رفتارهایی را باید در استراتژی خود انجام می دادند تا به آن سمت و جهت بدهد. سان زمان ها دنبال چه چیزی می گردند و چرا آن نیستند؟ شغل، یک علاقه و یک ماموریت است. افراد دوست دارند متعلق به یک فضای کار باشند.   مشاهدات میدانی من این مشاهدات میدانی حاصل تجربه کاری ۱ سال من در یک مجتمع آموزشی در سمت کارشناسی محتوا و سردبیری سایت است. این مجتمع آموزشی با ربع قرن سابقه در فعالیت آموزشی در حدود ۲۰ مدرسه دخترانه و پسرانه دارد و خود را به عنوان یکی از «مدارس برندی» شهر تهران مطرح کرده است.مشاهداتم نشان می دهند چگونه یک گروه کاری شکل می گیرد؟ آیا می توان پیش بینی کرد موفق می شود یا نه؟ من به عنوان یکی از اعضای آن مجموعه در موقعیت های مختلف و در برابر تصمیمات مختلف چه عکس العملی نشان داده و چه احساسی را تجربه کردم.   [۱] clannish