رفتار‌سازمانی

جسته و گریخته : روایت چهارم

جسته و گریخته : روایت چهارم

منتظر تمام شدن شماره معکوس این روزهایم. آقای مدیر رفتارش بسیار عوض شده است. مهربان و منطقی است و حرف‌ها را می پذیرد. تمام مدت سوال «چرا در طول این یک سال این گونه نبودی؟» در ذهنم می چرخد . نمی دانم چرا و به چه منظور اما پیشنهاد مدیریت دفتر را مطرح کرد. البته لحن تحقیر آمیزش هنوز پابرجابود. تمام مدتی که صحبت می کرد، از افزایش حقوق و ترفیع رتبه و… می‌گفت هیچ حسی، هیچ انگیزه ای در من به وجود نیاورد.  مجلاتی که در این مدت منتشر شد به ذهنم می آمد و می‌رفت. همه ی آن ها بر ساختار فکری من نوشته شده است. هر چند که مطالبم بارها ویراستاری شد اما ساختار کلی و شعارها براساس تفکر ، نوع نگاه من و مصاحبه هایم است. به اواسط صحبت هایش رسیده است. یکی از مجله ها را برمی‌دارد و می گوید:« این مجله هیچی نیست. اما مدارس طبق همین برنامه ریزی می کنند.» لبخندی میزنم. شاید هیچ کس نداند، شاید هم به زبان نیاورد اما مدارس براساس نگاه من جلو می روند. حس خوبی پیدا می کنم و کمی ناراحتم؛ نه از رد کردن پیشنهاد مدیریت بلکه از رها کردن چیزی که در ساختنش نقش پررنگی داشتم و ردپای خودم را می‌بینم.

رفتار‌سازمانی

جسته و گریخته:روایت سوم

جسته و گریخته:روایت سوم

دغدغه مالی همه دلیلم نبود.هرچند برایم خیلی اهمیت داشت. می خواستم تجربه کنم. می‌خواستم اتنوگرافی بنویسم. به نظرم خیلی ایده جذابی بود که درباره‌ی انسان‌شناسی سازمانی کار کنی در محیطی که اولین سنگ بناهایش را با تفکر تو گذاشت. البته بخش روابط عمومی‌اش. کل مجموعه، مجموعه‌ای با سابقه  بود. اما اتفاقات به همین خوبی نبود. همه تغییرات با هم همزمان شده بودند. تجربه کار ثابت خیلی سختتر از آنی بود که فکر می کردم. اما قرار به تجربه گذاشته بودم. دفتری با خودم بردم که بنویسم. که اتفاقات و مشاهداتم را بنویسم. بارها فقط نوشتم «آقای وزیر کار کجایی؟ وزارت خانه ات چه می کند؟ که گاهی حتی نمی توان نفس کشید چه برسد به استفاده از حقوق قانونی» و گاهی در گفت و گوی مدیر و یکی از همکاران جمله ای را شنیدم که هنوز هم نمی دانم آیا این طرز فکر درستی هست یا نه. آقای مدیر گوشی موبایلش را گرفت جلوی خانم گرافیست و گفت : « ببین توروخدا. ببین چطور آبروی آدم را می‌برند. نوشته “تعدا” و “د” را جا انداخته. بعد همه این ها را از چشم من می‌بینند.» خانم گرافیست: « خب خطای انسانی پیش میاد.» آقای مدیر:«یعنی چی پیش میاد؟ این خانم صبح تا شب نشسته اینجا چند تا نامه بنویسد . خطای انسانی یعنی چی؟» تمام مدت به این فکر می کردم آیا ما واقعا امکان خطا نداریم؟ نه! نداریم. چون بسیاری هستند که می توانند کار ما را انجام دهند. چون به راحتی می توانند عذر ما را بخواهند. چون ما مهم نیستیم. ما تنها ابزاری هستیم تا کارفرما و سرمایه گذار به اهداف و خواسته های خود برسند. ما باید خلاق باشیم تا راه های بهتری را پیش رویشان بگذاریم تا زودتر و کم هزینه تر به اهدافشان برسند. خیلی از روزها این جمله ها در ذهنم مرور می شد. از روزی که قرارداد تک نسخه ای بستند و به ما نسخه ای تحویل ندادند. و من دنبال حقی بودم. حقی که ما کجای سیستم عریض و طویل  ۲۵ ساله‌ی شما هستیم؟ قرار بود پایان مدت قراردادم اتنوگرافی نوشته باشم اما تنها نوشته های جسته گریخته‌ای برایم ماند. نوشته هایی که بیشتر دنبال خودم می گشتم تا اتفاقات سازمانی. و حالا کمتر از دو هفته به پایان قراردادم باقی مانده است. آقای مدیر دیگر داد نمی زند و هر دقیقه نمی پرسد: «از صبح تا حالا چند کلمه نوشتی؟» تنها می خواهد که من هر روز صبح روی آن صندلی بنشینم و تایپ کنم و از هیچ ایده جدیدی استقبال نمی‌کند. شاید کار در ایران تنها جایی برای پوشاندن خلا های شخصیتی است. جایی برای پیدا کردن معنا و هویت و پرکردن خلاها با تحقیر و توهین به‌دیگران. با پایین نگه داشتن و تلاش برای دیده نشدن برخی تا خودشان از نظر محو نشوند. این تجربه یکساله در دفتر روابط عمومی با تجربه‌ی  انواع شخصیتی آدم‌ها رو به پایان است. ومن کمی خسته و اما با انگیزه کار میدانی خود را در این حوزه از سر خواهم گرفت. این بار در یک محیط کار بهتر و جدی‌تر .  

رفتار‌سازمانی

دایره

دایره

گاهی از نقطه صفر شروع می شود.زمانی که چند نفر دور هم جمع می‌شوند تا ایده‌ای را به مرحله اجرا برسانند.آنچه در یک سازمان رخ می‌دهد از ساختار سیاسی و اقتصادی تاثیر می‌پذیرد. کارآفرینی، خصوصی سازی و رشد کردن شرکت‌های خصوصی تاثیر پذیرفته از ساختار سیاسی و اقتصادی است.گروه‌ها و سازمان‌ها از ارتباط بین آدمها تشکیل شده و هرکدام نقشی دارند. شرکت‌های آی تی در اوضاع و احوال کنونی موقعیت شغلی و درآمدی بهتری نسبت به سایر شغل‌ها دارند. این شرکت با سه نفر شروع شد و هم اکنون حدود پنجاه نفر کارمند دارد. استارت آپی که چهارمین سال زندگیش را می‌گذارند.روایت دایره از زبان مدیر برنامه نویسی‌اش می تواند روایت جالبی باشد از سختی ها و مشکلات کاری و البته لذت از نطفه تا به چهار سالگی رساندن. بعدازظهری در کافی شاپ اتفاقات خیلی ساده می افتند.خیلی ساده ایده را گفتم بسیار استقبال کرد. از کار برگشته و خسته است.بسیار خسته.با همان بلوز آبی و شلوار آبی. تقریبا همیشه آبی می‌پوشد و معتقد است که رنگ دیگری به او نمی‌آید و یک کوله پشتی مشکی که روی آن هم جمله هایی آبی حک شده‌است. من: اول از نحوه شکل گیری شرکت بگو. این پروژه چرا شروع شد؟ از کجا شروع شد؟ امین: ببین دایره اولین پروژه ما بود.و اینجوری نبود که ما بعد از یک سری پروژه دایره رو شروع کنیم.شرکت ما برای دایره شکل گرفت.قضیه این بود که مدیرعامل ما با یک سایتی مواجه شده بود به اسم نت برگ که کار گروپ مارکتینگ انجام می‌داد.  موقعی که  نت برگ رو دید ، خیلی مخاطب کمی داشت و کسی آن را نمیشناخت. با یکی از دوستان دبیرستانش تصمیم گرفت کسب و کاری این چنینی راه بیندازد. مدیرعامل پازلش را می چیند. بیزنس مدل، سرمایه گذاری که هم تجارت خوانده و یک برنامه نویس خلاق. این سه نفر هسته اصلی یک گروه کاری هستند و یک استارت آپ را تاسیس می کند.یک استارت آپ با ایده بازاریابی گروهی. من: استارت آپ یعنی چی؟ امین: استارت آپ پروژه هایی هستند که به تعداد محدود شروع می‌شوند، ریسک بالایی دارند و به همین خاطر باجتشون کم هست و عمده شون فاندر(funder) پیدا می کنند چون نمی توانندهزینه ها را تقبل کنند..حالا یا سرمایه گذار پیدا می کنند و یا اکسیلیتور من: اکسلیتور؟ امین: کسانی که کمک میکنند تا یک پروژه تجاری شود.خیلی از استارت آپ‌ها شروع می‌شوند و سریعا می‌میرند، خیلی‌ها یک سال رو نمی‌بینند ، خیلی‌ها وقتی  شکل می‌گیرند خریده و تمام می‌شوند. امین:من مطمئن بودم این ایده جواب نمی‌دهد. خیلی از فرهنگ ما بدور هست. اما بعد از شش ماه خلاف حرف من ثابت شد. من: خب پس ضرر زدی( می خندم) خب چرا جایگزینت نکرد؟ امین: ( می خندد) آره. چون برای او مهم بود بخش تکنیکال با من باشد. درسهایی هست که آدم میگیرد.توبازار را نمی فهمی اظهار نظر نکن. آن چیزی که خودت می فهمی را کار کن. من: در مورد گروپ مارکتینگ توضیح بدهید امین: حالا گروپ مارکتینگ اصلا چی هست؟ گروپ مارکتینگ محصول نگاه سرمایه داری هست.مثل تمامی مظاهر سرمایه داری وقتی بازار اشباع

رفتار‌سازمانی

جسته و گریخته: روایت دوم

جسته و گریخته: روایت دوم

حس های بد و متناقضی را تجربه می‌کنم. پرخاشگری در من زیاد شده و ذهنم آرام نمی شود. هربار که آقای مدیر تمام هیجانش را وسط شرکت خالی می کند استرس تمام وجودم را فرامی گیرد. با نوع مدیریتش آرامش را از ما گرفته است. آخر روز هیچ انرژی حتی برای بلند شدن از روی صندلی ندارم. اتفاق عجیبی بود وقتی این اعلامیه را روی برد دیدم. یاد روزهایی افتادم که به دلیل حجم بالای کار فرصت نفس کشیدن نداشتیم چه برسد به بازی با موبایل. درسته، موقع هایی که کار نداشتیم با گوشی سرگرم بودیم. اما نمی توانستم با خودم کنار بیام. به نظرم این اعلامیه توهین بود و غیر منطقی. تک تک کارمندان را صدا می زند و در اتاق خودش هم جداگانه تاکید می‌کند که استفاده شخصی از موبایل ممنوع! باز هم اشتباه می کنم و با او وارد بحث می شوم! که قانون اشتباهی است. که توهین است. مگر کاری روی زمین مانده است؟ هر کسی در زندگی شرایطی دارد و نمی توان انتظار داشت در هشت ساعتی که در محیط کار هستیم هیچ کاری به گوشی موبایل نداشته باشیم. هشت ساعتی که مفیدترین و بهترین ساعات روز است. حرفهایم بی نتیجه ماند  اما مطمئن بودم چنین قوانینی پابرجا نخواهد ماند و کمی بعد هم همین شد. محیط کار مرا وادار به سکوت کرد. لب هایم را روی هم فشار دهم و سعی می کنم شرایط بیرونیم را بپذیرم. که انتظاری نداشته باشم که فعالیت ها و تلاش هایم دیده شود. تنها باید با ساختاری که کارفرما برای تو می چیند کنار بیایی و «چشم» بگویی. همین