مارک_زوکربرگ

روح سازمان – Michael Laurence

روح سازمان – Michael Laurence

۱ شکارچی. سازمان قدرتمندترین موجودیت در جهان است. سازمان پویا، قابل تغییر و تکامل و بی‌رحم است. سازمان فراتر از محدودیت‌های محلی عمل کرده و هرچیز را در مسیر خود به گونه‌ی دلخواه تفسیر می‌کند. سازمان به دنبال کسب سود، به مثابه یک شکارچی عمل می‌کند: تکامل می‌یابد، ساختار خود را تغییر می‌دهد و استراتژی و حیله‌گری‌های خود را در هر نوبه گسترش می‌دهد. برای مقابله با این شکارچی لازم است ابتدا آن را به خوبی بشناسیم. باید هوشمندی آن را درک کنیم. تله‌های آن را از کار بیاندازیم. این تله‌ها همان حیله‌های سازمان‌ هستند. برای تدوین استراتژی‌های موثر در مبارزه با سازمان، باید استراتژی‌های استنتاج، استخراج و کنترلی که به کار می‌برد را شناسایی کنیم؛ همان تکنیک‌هایی که سازمان برای استعمار و کشتن ما با کار از آن‌ها بهره می‌برد. ۲ فضای اداری. فیلم کلاسیک نمادین “فضای اداری” در سال ۱۹۹۹ سازمان را به مثابه محدوده‌ی مرگ معرفی می‌کند. فضایی بی‌روح. محیطی فاقد احساس. بیل لومبرگ، رییس شرکت – که گری کل نقش او را به عهده داشت – این فضای بدون احساس را به وجود آورده بود. او فردی فاقد شخصیت، رنگ (به استثنای کراواتش) و خسته‌کننده است. او صدای خود را به گونه‌ای یک‌نواخت در مورد گزارش‌ها، صفحات عنوان و یادداشت‌های شرکت به کار می‌برد. او نماد انزوای شخصیت کاری دفتری است. مرده‌ای متحرک. در شرکت او، Initech، هیچ چیز رنگ و بوی زندگی ندارد. ردیف‌هایی بی‌پایان از پارتیشن‌ها که همگی یکسان به نظر می‌رسند. گروه‌های کارکنان با لبخند تصنعی یکسانی که بر لب دارند و حرکاتی تقلبی که در میان همه‌ی آن‌ها تکرار می‌شود. پیتر گیبونز، شخصیت اصلی فیلم، دیگر توان تحمل این وضع را ندارد. او از کار خود متنفر است. فقدان زندگی در کار حتی در خانه نیز او را رها نمی‌کند. در رویاهای شبانه‌اش صدایی بلند می‌شنود که بی‌وقفه می‌گوید: “حساب‌های شرکت قابل پرداخته، نینا صحبت می‌کنه، یه لحظه صبر کنید.” این خواب‌های شبانه شکل کابوس به خود گرفته‌اند. پس از یک جلسه‌ی درمانی عجیب و غریب، پیتر به ناگاه هشیار می‌شود. او به همکار خود این‌گونه توضیح می‌دهد: “آدمیزاد برای نشستن در یک پارتیشن کوچک و زل‌‎زدن تمام روزه به صفحه‌ی مانیتور، پرکردن فرم‌های بی‌فایده و گوش سپردن به هشت مدیر مختلف که هرکدام در مورد وظایفش جملاتی به زبان می‌آورند ساخته نشده است.” او به آخر خط رسیده بود. پیتر تحولی درونی را تجربه می‌کند. او از خواب بیدار نشده و شیفت آخر هفته‌ی خود را از دست می‌دهد. همچنین تصمیم می‌گیرد که هفته‌ی بعد نیز در محل کار خود حاضر نشود. وقتی در نهایت به دفتر مراجعه می‌کند، از سر بی‌دقتی با لباس خواب و دمپایی به سر کار آمده است. او برای اینکه نور خورشید به او برسد، دیوار پارتیشن خود را تخریب می‌کند. در محل کار چیپس خورده و بازی‌های کامپیوتری انجام می‌دهد. حتی یک ماهی زنده خریده و آن را بر روی میز کار خود قرار می‌دهد. پیتر از دستگاه سرکوب‌گر شرکت جدا شده است. اما با این وجود او را اخراج نمی‌کنند! بلکه در عوض تشویق و ترفیع نصیب او می‌شود. او مدیری برای آینده است.